عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

301

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

باز فرمايد : " شاه آن باشد كه از خود شه شود * نه به مخزنها و لشكر شه شود " « 1 » نيز : زانك بوش پادشاهان از هواست * بارنامهء انبيا از كبرياست " « 2 » مولانا تمام معايب اجتماعى زمان خود و هوسهاى غير طبيعى و خلاصه تمام رويدادهايى را كه مورد پسند وى نبوده ، به شدت به باد نكوهش مىگيرد . او هرگز مجذوب خلسهء عارفانه‌اى نمىشود كه چشم بر پديده‌ها ببندد . به نظر وى حق ، هميشه حق و باطل پيوسته باطل است : رستم و حمزه و مخنّث يك بدى * علم و حكمت باطل و مندك بدى علم و حكمت بهر راه و بىرهى است * چون همه ره باشد آن حكمت تهى است « 3 » يكى از انتقادات اجتماعى و شايد مهم‌ترين آنها انتقاد او از دهات است . او مىگويد : شهريان ، صاحب ذوق و مؤدبند . در عوض به روستائيان نيز - غريب‌نوازى و فقيرپرورى و مهماندوستى به وديعت سپرده شده ، هر شب در روستا ميهمان تازه‌رسيده‌اى هست كه جز خدا پناهى ندارد « 4 » با اين حال توصيه مىكند كه : " ده مرو ده مرد را احمق كند * عقل را بىنور و بىرونق كند قول پيغمبر شنو اى مجتبى * گور عقل آمد وطن در روستا هركه در رستا بود روزى و شام * تا به ماهى عقل او نبود تمام تا به ماهى احمقى با او بود * از حشيش ده جز اين‌ها چه درود وانكه ماهى باشد اندر روستا * روزگارى باشدش جهل و عنا ده چه باشد ، شيخ و اصل ناشده * دست در تقليد و حجت در زده " « 5 » اگرچه مولانا در بيت اخير به تاويل گفتار خويش مىپردازد و مىگويد كه

--> ( 1 ) مثنوى ، دوم ، ص 427 ، ب 2208 . ( 2 ) همان ، اول ، ص 69 ، ب 1104 . ( 3 ) همان ، ششم ، ص 373 ، ب 53 - 1752 . ( 4 ) همان ، ص 409 - 408 ، ب 2401 - 2398 . ( 5 ) همان ، سوم ، ص 30 ، ب 522 - 517 .